در این خمار هستی

با جنونی سراسر ز مستی

تن خسته و روح آزرده

می دانم در این دیر

دیدگانم به آسمان بند است

ولی رویایم

دمی خفته

می روم به سوی دار

تا دمی بیاسایم

وز جفای این دار