امروز دوباره منو صوفی یادی از هم کردیم، اولین آشناییمون به چند دهه قبل برمیگرده به اون سالای خیلی قدیم، گاهی وقتی به گذشته فکر میکنم دلم برای خودم تنگ میشه از اینکه هر چند وقت یه بار دوباره با وجود صوفی میتونم خودم باشم خوشحالم، دلم برای خنک بازی های خودم لک میزنه.

انبوه جمعیت تهران گاهی سردرد های شدیدی رو در این هزارتوی پیچ در پیچ عمیق من ایجاد میکنه، هراسان از این همه ازدحام به درون کلبه تنهایی خود پناه میبرم، عجیب که این گریز و برگشت تمامی ندارد، امروز با تمام قدرت بینایم به انتهایی شهر نگاه کردم اما ناامید شدم هیچ روزنه ای از نور نبود.