نیامدی نیامدی نیامدی

 

خشک شد جوی عشق من

 

نیامدی نیامدی 

 

آخر به هشتادسالگی آمدنت چه سود

 

آمدی که بلغزد عصای منو بشکند پایم

 

دگر نفس درنمیاید که بگویم، بمان نرو

 

حال که آمدی، بمان نرو

 

بشو همنشین چای عصرانه و شعرهای عاشقانه ام

آری منم، هشتادساله ام

هنوز نمرده حس و حال هیجده ساله ام

بمان نرو