رنگ چشم هایش همیشه مجذوبم می کرد

 

سفید وبا ناز ادا بود

 

آهسته آهسته گام از گام بر می داشت

 

من همیشه مجذوب نگاهش می شدم

 

اما وحشت وترس را نیز حس می کردم

 

زیبا بود ،زیبا

 

هر غروب او را تماشا می کردم

 

او کمی از روز های قبل تپل تر شده

 

همیشه این طور بود

 

تپل وتپل تر

 

مادرم می گفت

 

به بلدرچین ما نیز

 

حمله کرده بود...