تفکراتم را دیوانه وار دنبال کردم  وخسته از این فکر  از این هوا  خسته ام از خودم  ای کاش  میدانستم  درپس این همه فکر باید چه کنم ای کاش جوابی برای خود داشته جوابی فرای عقل تا برای عقلم  قابل قبول باشد دلم هیچ حسی وهیچ...

 اما ذهنم ,اما ذهنم در حال ترکیدن است

خسته شدم از این درد ,از این درد بی پایان و بی  امان  ,دلم به حال خود می سوزد . ای کاش نایبنا بودم ,نه ,حتی از نوشتن همین  جمله نیز بیم دارم و ترس سراسر وجودم را فراگرفته است

پس چه گویم..... 

ای کاش ای کاش ای کاش

ای کاش حداقل می توانستم در این نوروز سر خود را بتراشم تا شاید تسکینی بر این ذهنیاتم باشد ,تا شاید کمی از درد وجودم کاسته شود

ای کاش منیتی در من نبود

مرا دریاب خدایا ,دلم نمی خوهاد به دام افسردگی افتم دلم نمی خواهد از دیوانگی حالم به دیوانگی دیگری پای نهم.حتی با بستن چشم هایم برای مدتی مدید

من کجایم

 

 

خدایا سست عنصری شدم که خود نیز دیگر فراموش کرده ام ...