«تازه گی ها»

توی پرواز صدا توی هیاهوهای یه شهر

یه صدای آشنا

یه بلبل روی سبد انار آواز می خوند

نیشخندیه آشنا توی جمعیت

جلو رفتم رسیدم اما نبود

جز یه عروسک کوکی

که می داد صدای آشنا

اما نبود یه آشنا

جز یه عروسک کوکی چیزی نبود

تازه گی ها توی ابر های سیاه

من یه کلاغ ناز دیدم

توی ابر های سفید

من یه بلبل خوش آواز دیدم

توی سرما، توی پاییز

زنده بودن اما ، توی اینجا

رفته بودن

دیگه داره یادم میره

تازه که اونا بودن

یادم می ره

تازه گی ها دلم می خواست

برم یه جای سبز

یه باغ گل،یه درخت گردو

تازه گی ها دلم می خواست

روی بوم خونمون دریا باشه

از بالای آنتن بپرم توی آب شنا کنم با ماهی ها

برم برم تا برسم به انتها

تا ببینم ستاره ها مرواریدها

 

تا ببینم از اون دور ها

یه کبوتر رو روی بوم مون

اگر باز من باشم وخدا نخواهد

از دنیا رها باشم تا دنیا تنها باشم

روی ابر ها سوار بشم

خواب قناری رو ببینم

اگه تنها پرواز کنم

میون ابر ها رها بشم

دیگه بس می خوام تنها باشم.

دیونه