تو حیاط رو تخت دراز کشیده بودم،حوالی ساعت دوازده ونیم شب بود ،ناگهان بلند شدم وگفتم نیست نیست یکی حتما دزدیدشون ،مادرم با تعجب نگاهم میکرد و نگران از اینکه نکنه تو این چند سال که از خونه دور بودم خل شده باشم اطراف خودش رو خوب بررسی کرد وگفت نه چیزی دزدیده نشده وهمه چیز مثل همیشه اس ومن تازه متوجه مادرم  شده بودم وگفتم ستاره ها رو میگم و اینجا بود که صدای خنده مادرم بلند شده بود ، گفتم هر تابستون نسبت به قبلی دارن کمتر میشن

و او به

لبخندی مرا بسنده کرد