دنبال بهانه ای گشتم تا با خط خوش تر بنویسم،تا شاید بهانه ای باشد برای ابراز موجودیت یا شاید تمام تلاشم را کرده بودم که نگاهی از چشمانت شکار کنم یا شاید خسته شده بودم از دیدن های که گاه آزارم می دادن .

وگاهی خوب می دانستم که وجود ندارم یا گمان می کردم

 

و گاهی آن چنان غرق در خوشبختی بوده ام که دنبال لحظه ای بودم که نشان دهد ،هی بشر تو خوشبخت بودی در لحظه ای که بی دلیل اخم بر لبخندت غلبه کرده بود.

وباز گاهی

به التماس می افتادم از کودک دایی زاده ام که کلمه ای بگو تا ذهنم تهی بودنش را بر دست هایم به رخ نکشد و او

می گفت:گل،پروانه،عروس،داماد،فردا،کلید،کمد وخدا و نمی دانم آیا دستانم با به اتمام رساندن صفحه بر ذهنم غلبه کرده بودند یا نه