هنگامی که به طفلی برخورد می کنم که کودکانه تو را دوست دارد و یا برای رهایی از کابوس های شبانه اش ،برای خوردن آب ،برای حتی حرکتش به تو فکر می کند واسم تو را بر زبان می آورد ،به خودم وشاید به بزرگانی که بزرگیشان کم کم شفافیت ذهن کودکیشان را به تیرگی می برد

اری به حال خودم

افسوس می خورم وبه آن طفل ،کودکانه حسودیم میشود که، دگر حتی نمی توانم آنقدر هم با خودم رو راست باشم، آری بزرگانه حسودیم میشود،حسادتی از روی جهل زیرا حتی اگر آن طفل با قلب پاکش حسودیش شود باز با نام تو خدای خوبم برای من حسود دعایی میخواند اما من چه، آیا هنوز هم در شک به سر میبرم.