دلم گرفته اونم بدجور خیلی از دست خودم ناراحت هستم از اشتباهاتی که در زندگی گذشتم داشتم. دارم دیونه میشم نمی تونم خودم رو ببخشم ،نمی تونم با خودم کنار بیام مثل خوره تمام گناه ها و اشتباهات ریز ودرشت زندگیم به جونم افتاده و دارند روح وجسمم رو داغون میکنن.

تمام حرف های که نباید به زبون میومد ولی اومده وتمام حرکاتی و عمل های اشتباه زندگیم دارند روی پیست روانم رژه میرند خدایا به این بنده راه گم کرده خودت چرا راه رو نشون نمیدی نکنه منتظری که خودم راه را پیدا کنم، نه ،کمکم کن من نابینام از فرد نابیناه انتظار تشخیص جاده ، نگذار به ته در سقوط کنم مرا از این عذاب وجدان وحشتناک نفرت انگیز نجات بده.

از خودم که مثل نه راحت تر از آب خوردن دروغ میگویم و راحت تر از بریدن هر نخی اتصال خود با خدای خوبم را قطع می کنم متنفرم.

مرا از این یوغ بندگی به این دنیایی ملامت انگیز برهان دلم گرفته اس،کمی دنیایی قابل نفس کشیدن می خواهد.

دلم دنیای با فقدان تمام صفات بدم می جوید ،خسته ام از این زندگی پر از دروغ های بی دلیل.

بهم آرمشی بده تا با اقتدار زندگی کنم نه با ترس های که در پی اقتدار ریاکارانه به دروغ متوسل میشود،به جای توسل به تو .

دریابم خدای خوبم.

خنده دار است

زندگی را می بینی

در تعارف ها مانده است

عشق ولبخندها شده اند کلافی سر درگم

وبه من

گویند:

ناتوان شده ام در شناخت این کلاف سر در گم

از این اتشفشانی که در درون من است حالم بهم می خورد تا کی میخواهد فوران کند و هدیه خود را به من نشان دهد،نمی دانم

خدایا از لحظه لحظه زندگیم که می گذرد وهمه پر از حرف ها و گام های هستند که بی دلیل نمایان شده اند  خسته ام.

دلم بی تو ای خدای خوبم،گمان نمی کنم حتی با نور افشانی تمام جهانیان بتواند ره خود را از میان خویش بیابد،به راستی در شناخت این کلاف ناتوان میشوم.

شاید فقط اگر یک باور واقعی در من وجود داشت این قدر به وجودت شک نمی داشتم که به مرحله ای برسم که حتی دیگر وجود خودم را باور نکنم من نه دیوانم نه مستم نه من کاملا در سلامت عقلانیم اما کدام جهت را باید انتخاب کنم، وجودم ،وجودت و یا همه خوابی است دروغین ، از این زندگی پر از آزار متنفرم از تمام لبخند های عروسکی دروغین از تمام باور  کن دوستت دارم های سطحی ، دلم دیگر به فکر شنیدن جمله دوستت دارم پدر و مادرم نیست و به دنبالش نخواهد گشت من فقط شاید منتظر شنیدن این باشم که بیا با هام کمی حرف بزنیم مادر یا بابا باشد اما نه تمام حرف زدن هایمان به سه دقیقه هم نخواهد رسید و به پرسیدن اب و هوا و پول نیاز داری ختم میشودند دیگر نمی خواهم بدانم امروز هوا افتابی بود یا ابری، می خواهم در چهار چوب خود پوسیده شدن راه ادامه دهم بدون هیچ حرفی...

گاهی نه هنوز دلیلی برای باور داشتنت ندارم هنوز هیچ ردپایی از تو ندیدم اما هنوز چرات گفتن اینکه هستی نیستی را پیدا نکردم،اما اگر هستی پس نشونم بده ،ره برایم سخت و غیر قابل تحمله نمی توانم توان به ته دره رسیده خسته ام،اصلا نمی خواهم باشی نه اگر هستی بهم فرصت بده اجازه خدای خوبم باورت کنم