من برای بی تو بودن نه

من برای با تو بودن

اشک ریختم

هر غروب این غم

هر روز این پائیز را


من برای با تو ماندن نه

من برای با تو رفتن نه

من برای با تو بودن

اشک ریختم

باورم بود در خیالم

سجده گاه نو برایم گشته ای

وای بر من

گم گشته خیالم در میان

این دنیای خالی زه خیالی

خسته ام از این خانه خالی

زه نگاری و نگاهی

آری این بار منم


خسته از این همه آشفتگی

در میان شنزار حیاتم

الماس می جویم