سیه پوشان

من به اندازه یک وحشت

به اندازه یک شب

من

من و تمام سیه پوشان

کت وشلواری شهر

با جوراب های سفید

من به اندازه یک

سایه شب

به اندازه یک غم

می خشکد خون

در رگان دستم

در این شب وحشت شهر

می لغزذ بر من

سنگینی انگشت

حلقه بر

قبر در غم

با بودن های رو به اتمام

رفتن

/ 8 نظر / 10 بازدید
امیر

بسیار زیبا مینویسید

آمد

در عبور سياه پوشان شهر همچنان پايم به راه است براي رفتن در خلوتي كوچه.

آمد

احتمالا خیلی جالب باشه،خوش باشید(دلم میخواست که شرکت کنم اما ما کجا پایتخت کجا،مجازی برگزار نمیشه؟) سلام دوست من در مورد كامنتتون كه كپي كردم اينجا گذاشتم بايد بگم جاتون رو به حتم خالي ميكنم .و در مورد پيشنهادتون من بعنوان مدير وبلاگهاي هنر فنز پرشين بلاگ به حتم اين نظرتون رو در جلسات مطرح مي كنم البته نه بصورت مجازي بلكه پرشين بلاگ اگه بتونه بعضي از برنامه هاشو در ديگر شهرها هم برگزار كنه عالي ميشه .به حتم بعنوان پيشنهاد مطرح مي كنم .

آمد

منتظر به روز شدنت هستيما

آرمان

سلام زیبا بود. ممنونم بهم سر زدی.[گل][گل][گل][گل][گل][لبخند]

دلاارم

بودنهای رو به اتمام/این کلمه من و مگریونه کاش هیچوقت هیچ بودنی تموم نشه

sahar

سلام دوست عزیزم با مطلب جدید آپم خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید