شرجی زده

خیس شرجی ام در حس برگ ریزانِ پاییزی، حین خرما پزانِ خوزستان، راه میروم و می ماند رد قدم هایت بر روی آسفالت تابستان به راهنمایم، عقب گردی از ترس، نگاهی مبهوت، تماشای می شود روح گرما زده ام و جسم غرّق در فکرت، رها میکنی ، بود و نبودت را، رد می شویم از بودنم، یخ می بندد هوا تا سر برآررند شکوفه های در برف نشسته

/ 0 نظر / 29 بازدید