صوفی و منش

شخم میزنم تار و پود ذهنم را/ کنار تمام رعد های زندگیم ایستاده ام/ پرچم هویتم ام تکان نخورده از تمام لرزش های وجود و اما حال گیر کرده ام در میان تمام اندیشه های گذشته ام و چقدر دردناک است اولین بودن، اراده میکنم که ترس را در قامت سرو نمود نباشد اما طوفانش مشابه کاترینا بر پیکرم میخورد/ ادامه میدهم برای باور بودنم، نه!!

ذهنم تحمل استوره سازی ندارد رهایش میکنم / صدای شکستن تمام ظروف کودکیم رد میشود از ذهن/ و باز منم و ناله مادر و حمایت پدر که فدای سرت/ عجیب است حلاج بودن و ناتوانی در حلاجی کردن / صوفی به خود نپوشید....

/ 0 نظر / 44 بازدید