کاکتوس

بسان کنجشگ نشسته بر کاکتوس

 در بیابان بی آب و علف

نه زنده ام میکنی و نه می میرانی

حیاتم محتاج تو گشتسش

ای عشق

با مستی تو من مستم و بی تو خموش گشته ام

پیش می آیم، در پی آب حیاتی از عشق

پس میرانیم به ضرب توپ و تشر

تشنه تر از خود وا می مانم در حیات کویر

نه ستارگان جالب اند و نه رقص ساربانان

خشک می شود تمام گلویم

راه میروم ولی باز مانده ام، ای درمانگر هر عطش

/ 2 نظر / 17 بازدید